X
تبلیغات
رایتل


من و دلتنگی های دلم

دختری تنها که اینجا خیلی راحت و ناشناس حرفای توی دلش رو میزنه توی این زمونه که دخترا رو زنده بگور میکنن و این قضیه رو نمیپذیرند

امروز افطار مهمون داشتیم. همه متاهل بودن جز من و بچه های ۶-۸سالشون. بعضی وقتا تیکه هایی مینداختن و فک میکردن منم مثه بچه های ۶-۸سالشونم و نمیفهمم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ نگووووو 

دلم آتیش گرفت. سوختم. به روی خودم نیاوردم. خودم رو زدم به خنگی 

رفتم توی اتاقی که بچه ها داشتن بازی میکردن. دلم داشت آتیش میگرفت. تو دلم غوغا و اشک و ناله بود. دیونه شده بودم.  

تا حالا دلتون آتیش گرفته؟! سوختین؟؟! دلتون آهسته آهسته اشک ریخته؟؟!!! فریاد زدید؟؟!!! ناله کردین؟؟!! شب و روز اشک ریختین؟؟!!! 

اینا رو خیلی بدترش رو من داشتم. دلم میخواست داشته باشم و بگیرمش تو بغلم. براش اشک بریزم و بگم چقد نبودش اذیتم کرد و از ته ته ته دلم بهش بگم: دوستت دارم........... 

دوستت ندارم..................

نوشته شده در سه‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 12:11 ق.ظ توسط شکسته بال نظرات (23)




قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت