X
تبلیغات
رایتل


من و دلتنگی های دلم

دختری تنها که اینجا خیلی راحت و ناشناس حرفای توی دلش رو میزنه توی این زمونه که دخترا رو زنده بگور میکنن و این قضیه رو نمیپذیرند

دیشب عروسی یکی از نزدیکامون بودیم. از صبحش غم گرفته بودم. دختره همسن من بود و ۲سال بود عقد کرده بود. بردار و بابا هم داشت و مثه من بی مرد نبود. داشتم خفه میشدم ازین عدالت خدا که من اینطوری تنها و اون...... 

من اینطوری پر نیاز و اون...... 

کلی بغض کرده بودم. داغون بودم. بگذریم که تو عروسی همه بهم میگفتن چه خوشگل شدیُ چه عروسکی شدی ُ چه با این که آرایش خیلی کمی داری ولی چه ناز و ملیح شدی ....... 

و کلی تعریف کردن ازم و من حرص خوردم که اگه من همه اینا هستم که میگین پس چرا تنهام. پس چرا هیچ کی دوسم نداره. چرا و چرا..... 

خلاصه دیشب رو با بعض و اعصاب خوردی و شکنجه حضورم اونجاُ گذشت. 

امروز صبح مامانه عروس زنگیده از زن شدن دخترش میگه با اینکه مامان من زیاد واضح نمیحرفید ولی من چون خیلی شاخکهام تیزه کل موضوع رو فهمیدم. وااااااااااااااااااااااااای مردم و مردم 

رفتم تو یه اتاق و هی میزدم تو سر خودم. اشکام همینطور میومد و داغون بودم. بابا من با این همه........... 

ای خدا تو کجایی؟؟؟؟!!!!!! 

دارم میمرم. تو رو به خودت قسم بفهم. دیگه دارم به سکس و دوستی با پسرا راضی میشم 

خدایا بفهم دردم رو 

خداااااااااااا کجایی تو؟؟؟!!! 

نمیگی من حتی از لحاظ عاطفی چقد بهش نیاز دارم 

ای خدااااااااااااااااااااا

نوشته شده در جمعه 18 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 11:07 ق.ظ توسط شکسته بال نظرات (31)




قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت