من و دلتنگی های دلم

دختری تنها که اینجا خیلی راحت و ناشناس حرفای توی دلش رو میزنه توی این زمونه که دخترا رو زنده بگور میکنن و این قضیه رو نمیپذیرند



حسن ریوندی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

وبلاگ مدیریتش به دست یکی دیگه افتاده برای ترک اعتیاد کاملا به اینجا

بای

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 9:55 PM توسط شکسته بال

تعطیل کردم رفت

خسته شدم از بس نوشتم از دلم و درک نشدم و حتی بعضی ها بد باهام برخورد کردن و فک کردن عقل کل اند.

تعطیل کردم رفت

چون میخوام تنها باشم

چون.....

خیلی دلایل

اگه یه روز برگردم که امکانش کمه. بکل دکوراسیون اینجا رو میارم پایین

دیگه از دلم نمینویسم. جنبه افراد پایینه حتی خودم

از اتفاقات و حوادث خواهم نوشت

یه شکسته بال بی روح

که کلی دل و بالش شکسته

بی خی

بای

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین ماه سال 1391ساعت 09:44 AM توسط شکسته بال نظرات (15)

بهم ریختم

شدید

احساس میکنم چیزی از روحم باقی نمونده. فقط یه جسمم. یه مرده متحرک. یه مرده ای سعی میکنه خودش رو بزنه به کوچه علی چپ. نمیدونم چی بگم. خدا رو دوست ندارم. اصلا

خیلی بی مرام بود

خیلی


 توی این مدت که وبلاگم رو زدم. خیلی اتفاقا افتاد. و فقط من بودم این وسط که حالم بهتر که نشد هیچ. بدتر هم شد. خیلی از خدا شاکی ام. خدایی که من و دردم رو میدونس و هیچ کاری نکرد. ازش شاکی ام چون فقط اونه که میدونه خیلیییییییییییی حالم بده و میدونه بدترین درد رو دارم. توی این مدت دوستای مجازیم اتفاقای خوبی براشون افتاده. اول اینکه حسنا بانو و ضعیفه مزدوج شدن. یکی از آقایون هم ازدواج کرد و وبش رو جمع کرد. آقای باشماغ نوه دار شد. خانوم متاهلانه هم نی نی دار شد. مهسای تنها هم که یه سری مشکلات داره. ولی بهر حال دلش به یکی خوشه.

دوستای واقعی ام هم خیلییییییی هاشون مزدوج شدن. حتی اونا که قصد ازدواج نداشتن. یکیشون هم نی نی دار شد. ایشالا همههههههههههههه خوش باشن. ایشالا هیچ کس درد من رو نفهمه. خدایا مراقبشون باش.

شاید دیگه ننویسم. کلا ازین محیط ببرم.

میرم بمیرم

با بای دوستام


نوشته شده در جمعه 18 فروردین ماه سال 1391ساعت 00:11 AM توسط شکسته بال نظرات (17)

هنوز خر کیفم

باز خاله شدم (وبلاگ متاهلانه)

البت خاله نتی شدم نه واقعی

باورتون نمیشه چخده خوشحالم

اگه میدیدمش میگرفتم له اش میکردم (البت از روی محبت و خوشحالی)

بعدم نی نی اش که اومد مرفتم هی گازش میگرفتم

نگین دیونم هاااااا خب دوس دارم البته این کارام هم از روی محبته

گفتم من که خودم هیچ خبر خوشی ندارم بگم

حداقل این رو بگم که شمام شاد بشین

عاشقتم عشقم (خانوم متاهلانه)



سوت سوت دست دست جیخ جیخ بوس بوس گاز گاز

ایشالا نی نی ات از این سه حالت خارج نباشه

1 تپل سفید و خوشمل

2- قیافه معمولی ولی با نمممممممممک

3-هرچه خوبان همه دارند. اون یکجا داشته باشه


من با مورد 3 موافقم. جینگولی باشه واسه خودش هاااااااا

ایشالا شکل خاله اش بشه ولی سرنوشتش طلایی باشه

دهنم رو گل گرفتم خانومی 

ولش کنین

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1391ساعت 09:02 AM توسط شکسته بال نظرات (15)

این پست رو از وبلاگ در مسیر زندگی کش رفتم 

 

بهترین وبدترین اتفاقی که توی سال ۹۰ براتون افتاد وتاثیرش هنوزم توی زندگیتون هست رو بگین...

البته هرکدوم از عزیزان میتونن این مطلب رو توی وب خودشون بذارن واز دوستای خودشونم اینو بپرسن ولی خدایی برای منم نظر بذارین دیگه گناه دارم 

و بگید اتفاق هاتون رو  و برید ادامه مطلب راجب اتفاقای خودمه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 5 فروردین ماه سال 1391ساعت 2:02 PM توسط شکسته بال نظرات (21)

جدیدا خیلی خون دماغ میشم 

نه بطور شدید هاااااا  

کم به اندازه نصف یه قطره یا یه قطره. طوری که فقط رنگش معلومه. علتش چیه؟؟!!! 

کاش علت اش مردن بود . یعنی میشه؟!!! کاش بشه ولی ما شانس مردن رو هم نداریم 

ایشششش 


 

قبلا ها وقتی استرس داشتم اینطوری میشدم. مثل زمان کنکور و... 

ولی حالا بی دلیله

نوشته شده در شنبه 5 فروردین ماه سال 1391ساعت 10:25 AM توسط شکسته بال نظرات (4)

خدایا به همه یه دل قرص بده. حتی اگه تو زندگیشون سختی دارن. خدایا من از خودم گذشتم و هیچی نیست که ازت بخوام. فقط ازت میخوام که هوای مردم رو داشته باشی. خدایا نمیگم همه خوش باشن چون شاید نمیشه که همه خوش باشن ولی حداقل دلشون رو محکم کن به خودت تا آرومتر کن. خدایا بهشون صبر بده./. خدایا مدت نا خوش بودنش رو هم میتونی کم کن. مرس خداااااااااااااا. راستی خدا دعاهام رو در حق خودم نادیده گر فتی به هر دلیلی ولی تو رو خدا دعاهام رو در حق مردم نادیده نگیر
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1390ساعت 3:34 PM توسط شکسته بال نظرات (9)

.باز شروع کردم به نوشتن نه اینجا. توی صندوقچه نوشته های سکرت خودم. نوشته هایی که بیشتر بوی ادبی میده. نوشتم از دلی که گذشت از دردهاش. نوشتم از حرفهای دلی که از خواسته هاش گذشت .................................. یه فایل توی سیستمم دارم با پسورد که کلی نوشته های دلم توشه. دوست دارم وقتی ازین دنیا رفتم فقط خوانده بشه. اگرم خونده نشد. مهم نیس. مهم اینه که من حرفامو نوشتم. شاید بشه از بعضی هاشون شعر ساخت. شایدم بشه یه کتاب که اشکاتون رو در بیار :) بوس به همه آدمکها ...........................................................................

ویدیو دست سازم رو دانلود کنین

نوشته شده در جمعه 26 اسفند ماه سال 1390ساعت 6:41 PM توسط شکسته بال نظرات (7)

امروز اون یارو رو دیدم همون همکاری که یه زمان به اسم آقاهه اینجا راجبش نوشتم. داش میرفت شهرشون و تعطیلات عید تا بعد 13. تو راهرو بود و داش با بقیه خدا فظی میکرد تا من رو دید به طرز خاصی برگشت طرفم و میخواس شروع کنه به حرف زدن که من با سردی تمام یه سلام خشک بهش کردم و راهم رو کشیدم و رفتم. میخواست حرف بزنه و خدافظی درس بکنه ولی گفتم توی دلم که تو اینقد بی لیاقتی که حتی عرضه نداری و اجتماعی نیستی که با اینکه من راهم رو کج کردم باز خدافظی اش رو بکنه تو دلم گفتم من و نگاه من اونقد با ارزش تر از اینه که به تو نگاه کنم تو لیاقتش رو نداشتی
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390ساعت 7:23 PM توسط شکسته بال نظرات (15)

این روزها خبر نامزدی یا عقد یا عروسی خیلی ها رو شنیدم و شیرینی هاشون رو خوردم. خیلییییی از دوستام. نمیخوام حرفی بزنم. نمیخوام حتی دلم صداش در بیاد که چرا منی که از همه حساس تر بودم و بیشتر به این شرایط نیاز داشتم این شد سرنوشتم. 

نمیخوام حرف بزنم. حتی جلوی حرفای دلم رو هم میگیرم 

ایشالاااااااا همه خوب باشن

........................... 

 حرفام به دل خودم:

سلام دل خوچمل خودم 

تو فقط مال خودمی 

میدونی تو چقد بزرگی 

خیلییییییی 

کسی تو رو نمیفهمه چون بزرگی 

چون درد کشیدی و خوب و مهربون موندی 

دوستت دارم دلم 

تا حالا کسی بهت این حرفا رو نزده ولی میزنم 

دوستت دارم عزیزم 

یه آهنگه هست مال قلب یخی که میگه: 

دل من خیلی صبوره. صبور.......ه 

دوستت دارم دل صبور و بزرگ خودم

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند ماه سال 1390ساعت 11:32 AM توسط شکسته بال نظرات (9)

خدایا....

خدایا....

هستی؟؟ میدونم هستی ولی جواب من رو نمیدی

همه میگن صبر داشته باش. همه میگن از حضرت زینب یاد بگیر ولی یکی نیس بهشون بگه درسته حضرت زینب خیلی آدم بزرگ و با صبری بوده ولی خب اونم یه پشتوانه داشته

یه خانواده واحد و یه محبت و یه پدر و برادر و...

آخه با انصافا تو رو خدا اینقده مردم رو سر خورده نکنین

میدونین روزی چن نفر توی موقعیت های سخت تر از حضرت زینب و... بودن؟؟؟!!!

و شاید یکیشون هم من.

میدونین من روزی چن بار حسرت نداشته هام رو میخورم و فقط به جون خودم و خدا غر میزنم و به کسی نمیگم

اگرم اینجا میگم واسه تخیلیه احساساتیه

اگه بدت میاد اصلا نیاین وبم. مجبورتون که نکردم

میدونین روزی چن بار با دیدن هر پدر و دختری دلم میریزه

میدونین....

خیلی چیزا هست که نمیدونین

خیلی چیزا

خدایا تو هستی؟؟ کوشی تو؟؟

کجایی که پشتم وایستی و بزنی توی دهن همه اونا که هی حرف هایی از روی شکم سیری میزنن

خدایاااااااااا نمیخوای پشتم در بیای؟؟؟!

آخه من که جز تو کسی رو ندارم..........

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390ساعت 1:03 PM توسط شکسته بال نظرات (16)

دلم گرفته آسمان 

هوای گریه دارم 

.... 

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390ساعت 2:53 PM توسط شکسته بال نظرات (8)

این چند روزه دارم مثل همیشه بدترین روزهای زندگی ام رو میگذرونم 

خیلی بهم ریختم 

خسته ام از ادامه راهی که خسته کننده اس 

خسته ام از تکرار ها 

خسته ام از ندیدن های خدا 

دیروز سر نماز قسمت ایاک نعبد و ایاک نستعین نمازم رفت رو هوا 

میدونین چرا؟!! 

چون گریه امونم نداد و گفتم تا کی بپرستم خدایی رو که من رو نمیبینه!!!!! 

خدایا حرفی ندارم فعلا باهات

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1390ساعت 8:04 PM توسط شکسته بال نظرات (28)

ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟!!

معشوق همین جاست، بیایید، بیایید

(اگه میخونین با دقت بخونین و کامل. پیش داوری ممنوع)

سلام دوستام

یه موضوعی همیشه تو فکرمه و امروز با رفتن به وب یکی از دوستان که خدا رو شکر زندگی خوبی داره و دیدم اونجا همه واسش آرزوی خوشبختی و ازین حرفا میکنن، بیشتر دلم گرف. نه از روی حسرت چون درسته منم شاید یه مشکل کوچیک داشته باشم که اونم بی مردی ام هست اما منم خیلیییییی چیزا دارم و خدا رو شکر. الان شب عید نزدیکه و صدها شب دیگه مثل امشب بعضی ها هستند اینقد مشکل دارن که حتی بغض هم جواب دردشون رو نمیده.

بعضی ها هستن توی خانواده هایی زندگی میکنن (چه عرض کنم، خانواده نه جهنم) که آرامش ندارن و شب و روزشون اشک و دعوا و حسرته.

بعضی ها مریض اند و هر ثانیه و هر روز درد دارن و از درد زیاد خسته شدن و توان حتی فکر کردن رو ندارن.

خانواده هایی که عزیزشون مریضه و داره جلو چشماشون از بین میره و باید یاد بگیرن که از تیکه از قلبشون بگذرن. پدری که فرزندش رو میبینه و کاری از دستش بر نمیاد. مادری که بچه اش رو با عشق و خون دل و زیر بال خودش بزرگ کرده و حالا شاهده آب شدن زندگی اشه

اون انسانی که نقص عضو داره و مشکل جسمی و یا حتی عقلی. (تو رو خدا این قشر رو با نگاه دلسوز و عجیب نگاه نکنین. نگاهتون رو درس کنین. اون عزیزام مثل شمام فقط موقع بدنیا اومدن اتفاقی و یا از روی قسمت، مشکل دار شدن.)

اون پدری که شبا وقتی همه خوابن یا داره جون میکنه بیرون خونه یا با بالشش رو مهمون اشک های هر شبش میکنه. گرسنگی و حسرت بچه و خانوادش رو میبینه ولی.... تباه شدن دوره پر نشاط بچه هاش رو میبینه ولی....

اون مادری که حتی همون پدر رو بچه هاش ندارن و خودش باید جای اون پدر باشه و با وضعی بدتر از اون مرد ندار، باید زجر بکشه (صبح تا شب باید حمالی آدم های پر فیس رو بکنه تا چندر غاز بذارن کف دستش و شب باید وصله های لباس بچه هاش رو بگیره)

اون بچه کوچیکی که همون پدر و مادری رو نداره و حتی پست ترین نقطه زندگی ما، رویای تو خواب اونه

بی پول، بی خانه، بدتر از همه بدون هیچ حامی و پدر و مادری

و حالا ما....

دور هم جمع شدیم و بهم هی به به و چه چه میگیم

پا روی پا انداختیم و حتی بهشون فکر نمیکنیم، دعا براشون نمیکنیم، چه برسه کمکی

فقط دور خودمون میچرخیم

کاش معنی شعر اول من رو بهتر بفهمید

من خودم تنها کاری که از دستم بر میاد از بغل هرکی رد میشم فقط دعا میکنم خوش باشن. آرامش داشته باشن. خدایا به اونا طاقتی بده که دوام بیارن زیر بار آزمایش های سخت دنیا. دلشون قوی و شاد باشه هر چند نقص ها و مشکلاتی وجود داره

این شعر هم برای خاتمه موضوع

لالا لا لا نخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب مینویسه

یکی لب هاش همیشه پر ز خنده

یکی چشماش تو خواب هم خیسه خیسه

 

دوس دارین بیاین قسمت ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1390ساعت 09:44 AM توسط شکسته بال نظرات (10)

دلم بی تابه

نمیدونم بی تاب چی؟!

فقط مثل مرغ پر کنده به این سو و آن سو میزند

درون قفس تنم جا نمی شود

میخواهد پرواز کند

تا اوج آسمان

آنجا که تنهاست و به خدا نزدیک

آنجا که دنیا را به اندازه نوک سوزن میبیند

تحمل دنیا و متعلقاتش برایش سخت شده 

 

اول بگم که لطفا جبهه نگیرید. اگه شوهرهای شما خوبن، مردای اون دوره بودن و پسرای مجرد دوره ما همشون حتی عالی ترینشون بی لیاقتن و دو ریال هم نمی ارزن

یه چند وقته به این نتیجه رسیدم که هیچ مردی لیاقت من رو نداره

باور کنین

همه مردا یه چیزیشون میشنگه

عمرا اگه یه مرد رو پیدا کنی که همه چی تموم باشه

بشه بهش اعتماد کرد و لایق عشق من که هیچ، لایق دوست داشتن هم نیست

عمرا اگه مردی رو پیدا کنی که دوستت داشته باشه و از جون و دل برای زنش مایه بذاره

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند ماه سال 1390ساعت 11:57 AM توسط شکسته بال نظرات (7)

ازون جا که هم دلمون گرفته و هم بی تاب نداشتن آرامش و هم اصلا اصلا قصد ازدواج ندارم

تصمیم گرفتم هر وقت دلم گرفت و بی تاب شدم یه نمازی هست که چن وقت پیش خوندم و خیلی ناخواسته بهم آرامش داد. از روی اسمش هم مشخصه که چیه .

کن فیکون : حال آدم رو کن فیکون و دگرگون میکنه

سر اون قضیه که برام پیش اومد به این جا رسیدم که دیگه از ازدواج گذاشتم و فقط آرامشی که ندارم رو از خدا میخوام.

توی ادامه مطلب نوع نماز رو نوشتم که اگه خواستین بخونین و دعا کنین حسم بکشه قبل از بی تاب شدنم این رو بخونم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390ساعت 7:29 PM توسط شکسته بال نظرات (13)

دلم گرفته 

بسی..... 

در سکوت و دلگیری غوطه ورم 

نمیتونم و نمیخوام به چیزی فک کنم 

به خودم. به خدا. به شما قول دادم  

خسته ام از دلگیری هام 

مینویسم تا باز یاد آوری شه و قوت قلب بگیرم : 

من خیلی چیزا دارم 

هیچ چیز کم ندارم 

واقعا دارم میگم 

تن سالم. عقل سالم. روح تقریبا سالم  

خانواده خوب. امکانات مالی کافی طوری که هیچ وقت بی پول نبودم برای خرید چیزی 

تحصیلات تقریبا خوب و بهتر ازون که شرمنده مدرکم نیستم بخاطر بی سوادی مفرط 

کارمم تقریبا بگم خیلی خوبه و حتی حقوقش (ولی این مورد یعنی کار و درآمدم برام اصلا مهم نیست یعنی زیاد دنبال کار و پول نیستم. زیاد چیزی ازش نمیگم) 

دوستای خوب و مهربون و سالم و عاقل 

یه مشاور خیلی خوب که دو-سه ساله میشناسمش و بطور خیلی خاصی حرفاش برام سنده 

و همه جوره حواسش به من و راهم هست 

تنها و تنها نقص من تو زندگی ام نداشتن یه مرده که هیچ وقت وجودشون رو درک نکردم 

همین 

همین خار شده و رفتن توی چشم و قلب و پام 

......... 

 

 


 

تشکر نوشت: جا داره ازون آقای مشاورم که این چند ساله بی هیچ ادعا و حتی مادی. این همه اذیت اش کردم و هی نالیدم و اون هی قوت قلب داد. گاهی دعوام کرد شدید و گاهی تشویق 

خدایا این آدم های اینطوریت رو به خصوص عموی من رو نگه داره و همچین قشنگ راه زندگی رو براشون باز کن. بهشون سلامتی روحی و جسمی بده. خلاصه خداجون همه جوره هواشون رو داشته باش.  

عمو میدونم زحمت شما رو نمیشه با این چیزا بیان کرد. بهر حال ببخشید.

 

الکی نوشت: خدیا دلگرمم به شادی بنده هات. خدایا اونا شاد باشن. به درک که دل ما میگیره و بهونه میگیره

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390ساعت 11:12 PM توسط شکسته بال نظرات (13)

الان یهو دلم گرف

ولی بی خی دنیا رو 

میدونین چیه؟؟!!!

حال من مثل تابع سینوسی میماند

گاهی در پیک مثبت و گاهی در پیک منفی

البته بگم فرکانسی که در پیک منفی هستم . بیشتره

تصمیم کبری یا تصمیم شکسته بال

مهم اینه که تصمیمه

دوستام من قصد ازدواج ندارم

ابدا و اصلا 

باور کنین

اگه من یه بار دیگه دم از تنهایی و ازدواج زدم هااااااا

اجازه میدم به همتون با کف گرگی برین تو صورتم

نوشته شده در شنبه 29 بهمن ماه سال 1390ساعت 7:47 PM توسط شکسته بال نظرات (8)

سلام دوستام

من برگشتم

نیاز بود یه مدت نباشم

به دلایلی که به خودم مربوطه

.........

اول اینکه دیگه دنبال آقاهه نگردین

آقاهه رفت پی کارش

چقد بده که یه مرد توی سن 32 سالگی هنوز استقلال فکری نداره و برای آدم ها برای آنچه هستن ارزش قائل نیست و....

بهر حال بی خی

.............

گاهی احساس میکنم خدا آدم رو یه پس گردنی میزنه و پخش زمین میشی ولی باز برمیگردی سمت خودش

البته شما خواننده های گلم همه مرفه بی دردید و درک نمیکنین اوج احساس جمله بالام رو

بازم بگم

بهرحال بی خی

خیالی نیس

............

دوست دارم بهتون فخر بفروشم

میدانید ایا چَرا؟!!

واسه اینکه من یکی رو دارم که جای تمام نداشته هام پشتم وایستاد

حالام سینه سپر میکنم و سرم رو میگیرم بالا که دارمش

خوبی زندگی و دل ما دل شکسته ها و درد کشیده ها اینه که ما اونی رو که شما تئوری وار اسمش رو میارید رو ما حسش کردیم و جای تمام نداشته ها و حسرت هامون وایستاد و بیشتر بهمون نزدیک شد

خدام رو میگم بابا

دخملتون باز برگشتااااااا

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1390ساعت 10:41 PM توسط شکسته بال نظرات (11)

بله دیگه 

فعلا درگیر این آقاهه هستیم و امروز بهش پیشنهاد دادم که برید و دین جدید بزنید 

یه مسابقه راحت: 

من اعتقادات آقاهه رو میگم هر کی گفتم اهل کدوم شهره بهش جایزه میدم 

نماز و روزه رو قبول داره ولی میگه من که یکی در میون میخونم همون بهتر نخونم و خدا رو مسخره نکنم 

میگه نذر میکنیم و مراسم دعا داریم خانوادگی و پوشش و سنگینی رو میپسنده و باباش هم میپسنده منتها... 

میگه مردای فامیل محرم ان مخصوصا برادر شوهر 

حالا اگه گفتین کجایی (شهر) هست؟؟!!! 

حالا بقیه ماجرا: 

امروز رفتم تنهایی پیش مشاور و همه چی رو که تا حالا مد نظرم بود از نگرانی هام بهش گفتم و 7-8 مورد شد و یادداشت کرد تا دفعه بعد از آقاهه بپرسه 

و گفت برم و حد و مرزام و خط قرمزام هام رو برای اعتقادات و ... رو براش کامل مشخص کن و بهش بگو.  که دعوای اول بهتر از جنگ بعد هست 

خلاصه آخرش برگشته دکتره بهم میگه: 

شما وسواس نداری؟؟!! سخت خرید میکنی و دیر میپسندی؟!! 

تو خانوادتون وسواسی ندارین؟؟!!!! 

از ازدواج بد شنیدی؟؟!!! 

میگه من یه سری سوال هام حالا مونده از خودت بپرسم 

 

دکتره همین مدت کوتاه فهمید شکسته بال خله و وسواس داره به خرج میده

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن ماه سال 1390ساعت 8:03 PM توسط شکسته بال نظرات (22)

دیشب نمیدونم چی شد که یهو دلم گرفت و اشکام ریخت. داشتم فک میکردم یعنی میشه؟!!! 

یعنی این همون مرد منه؟!! 

نمیدونم 

داشتم فک میکردم یعنی میشه کارایی که مردا میکنن برام بکنه؟!!  

حتی کارای ساده ای که اگه بگم. درکم نمیکنین و شاید... 

مثلا یعنی میشه بره خرید کنه؟! 

یعنی بلاخره یکی پیدا میشه بارهای سنگین دستم رو بگیره؟!! 

کسی که نگرانم باشه که کجا ام و چیکار میکنم!!!! 

یعنی میشه یه روز یکی باشه من رو ببره مسافرت؟!! 

 

چند وقتیه دلم خیلی شمال میخواد ولی کیه که حتی بهش بگم دلم شمال میخواد 

هیچ کس و هیچ کس 

ای خداااااااا 

اینقده گریه کردم 

برای چیزایی که دلم میخواد 

برای حتی لمس یه دست محکم و سفت مردونه

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن ماه سال 1390ساعت 5:38 PM توسط شکسته بال نظرات (24)

گند ام بزنن. اه اه 

امروز یه صحنه بد رو دیدم و هیچ کاری نکردم. از خودم بدم میاد که وایستادم و فقط نگاه کردم مثل سیب زمینی. البته یه کم از ازون مرد بی شعور ترسیدم. ولی باز گندم بزنن. چون حق با من و اون دختر بی چاره بود ولی من.... 

بذارید بگم چی شد. امروز سر راه چهار راه ولیعصر منتظر بودم و این طرف و اون ور رو نگاه میکردم تا یهو یه مرد بی شعور پست بی فرهنگ کاملا مشخص بود تحریک شده بود (سانسور کردم ولی خودتون بفهمین دیگه منظورم رو) بعد رفته در فاصله ۱۰ سانتی یه دختر بی چاره از همه جا بی خبر از پشت وایستاده بود تا وقتی این دختره یه کم عقب میاد اون ..... 

(خودتوت بفهمین دیگه چی میگم. روم نمیشه کامل شرح بدم) 

منم عین بز نگاه کردم که خدا رو شکر یه خانومه همراه دختره متوجه شد و دختره رو نجات داد. خدا رو شکر 

ولی من خیلی بز و سیب زمینی ام. چرا نرفتم اون کاره اون خانومه رو بکنم؟!!!   


 

این پستم شاید مربوط به اعتراضات دوستان در وبلاگ هاشون مبنی بر تجاوز بدون کشیدن زیپ شلوار میشه. در صورتی که حتی این زیپ اش رو هم....

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390ساعت 9:59 PM توسط شکسته بال نظرات (13)




قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت