X
تبلیغات
رایتل


من و دلتنگی های دلم

دختری تنها که اینجا خیلی راحت و ناشناس حرفای توی دلش رو میزنه توی این زمونه که دخترا رو زنده بگور میکنن و این قضیه رو نمیپذیرند

حساس بودم و بچه آخر

همه بزرگتر از من بودن و به دلایلی همیشه و در همه حالت میخورد تو ذوقم.

نمیذاشتن حرف بزنم. یا میگفتن ساکت شو و یا مسخرم میکردن

خب بچه بودم و حرفای ساده میزدم و برای اونا مسخره بود

توقع بزرگ بودن داشتن ازم و منم خیلی حساس بودم

یه روزش رو قشنگ یادمه. بچه بودم و مامانی. وقتی مام اومد کلی خوشحال شدم و دلتنگ و باهاش حرفیدم و صدای همه درومد که ساکت شو و....

خیلی دلم شکست رفتم یه گوشه گریه کردم و تصمیم گرفتم دیگه مهر سکوت بزنم به لبام در مقابلشون

برای این و صد ها بار دیگه اینطوری دیگه در مقابلشون  تا حالا صدام در نیومده

حوصلشون رو ندارم

خوشم نمیاد ازشون

براشون حرف خاصی ندارم

دیگه حالا منم که دلم نمیخواد باهاشون بحرفم

نگران نباشید نمیترکه دلم

حرفامو به کسی  میزنم، تو دلم نمیمونه. گوشهایی برای شنیدن دارم

خلاصه دل منم خون بود و ادعا داشتن که میفهمنم.

فکر نکردن خودشون هم توی سن من بودم . فکر نکردن بعضی سکوت ها، فریاده

هزار تا لقب و گلایه چسبوندن بهم که چرا ساکتی و ...

این بچه آخر حالا بزرگ شده بود و باز فرصت بهش نمیدادن

خیلی چیزا یادشون رفته  که توی سن کمتر از من له له همین مشکلات من رو میزدن

23سالم بود و اصلا من رو نمیدیدن. فکر نمیکردن منم روح دارم منم احساس دارم منم نیازهایی دارم

فکر میکردن هنوز ده سالمه. فکر میکردن ده سالمه نه بخاطر حرفام بخاطر تصوراتشون

بخاطر اینکه بچه آخر همیشه بچه آخره

همیشه حتی تو ذهنشون تو بچه ای. محبت ها و توجهاتی که لازمه بچه ده ساله بود برام بود و اینم برای من سنگین بود

نمیگم کارشون بد بود ولی واقعیته. ( بچه آخر رو همه به چشم بچه نگاه میکنن)

تو شرایط سختی بودم و ظلمشون بیشتر شد و انوقتی که نیاز به توجه داشتم ، خواسته و ناخواسته موقعیت هام رو ازم گرفتن

این برای منی که تو بدترین شرایط روحی بودم و منتظر راه نجات

بدترین ضربه بود از طرف خانواده ای که باید دستت رو بگیرن

این شد برام  یه بغض توی گلو

حس اینکه دیگه کاریشون نداشته باشم و یه حس بیزاری افتاد تو دلم

حالا دیگه حوصله هیچکدومشون رو ندارم

نمیگم خانواده بدی دارم و خیلی ....

خوبن ولی بی توجه ان، نادونن، نمیخوان من رو ببینن ، من و سن من رو

خلاصه یه حس انتقام و کینه افتاده تو دلم

.....

خیلی حرفیدم ببخشید برای همین وسط حرفام حرفامو قطع کردم. تو پست بعدی کامل اصلش رو مینویسم

نوشته شده در یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390ساعت 08:58 ب.ظ توسط شکسته بال نظرات (13)




قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت