X
تبلیغات
رایتل


من و دلتنگی های دلم

دختری تنها که اینجا خیلی راحت و ناشناس حرفای توی دلش رو میزنه توی این زمونه که دخترا رو زنده بگور میکنن و این قضیه رو نمیپذیرند

فرصتی رو که اونا بهم ندادن. دانشجوی شهرستان شدن ُ بهم داد

خیلی عوض شدم ولی اونا حتی نتونست این قضیه رو ببینن

خیلی سختی کشیدم مخصوصا برای منی که روحیه حساسی داشتم

همیشه و هنوز به خودم میگم : خوب میکنن خانواده هایی که اجازه نمیدن دختراشون دانشگاه شهر دیگه بره

این اعتقادم خیلی محکم بود تا جایی که یکی از دوستام که عاشق دانشجو شهرستان شدن بود، رائ ش زده شد

عوض شدم

از لحاظ اعتماد به نفس

بحث و حرف زدن

محکم بودن و روی پای خودم بودن

تا جایی که حتی این قضیه به ضرر ام شد

محکمی وجودم تموم شد، ته کشید

حالا این دختره تنها نیاز به یه پشتیبان داشت

آخه تو عمرش هیچ مرد محرمی نداشت و مادر و خواهراش هم که اینطور

توی همون دوران دانشجویی و شهرستان چند باری موقعیت ازدواج برام پیش اومد

بد برداشت نکنین، موقعیت سالم و درست

ولی اونا اونچنان بهم بی توجه بودن و طوری برخورد باهام کرده بودن که انگار حتی زدن این حرف از دهن من بد بود

نگاه هاشون ، حرف هاشون، تفکراتشون

مخصوصا روی یکی ازین موقعیت ها خیلیییییییییییییییی......

بی خیال اون دیگه زن گرفت و به من ربطی نداره

حتی وقتی درسم تموم شد و اومدم خونه

باز همون آش و همون کاسه

انگار نمیخواستن درست بفهمن

اینقد براشون قابل هضم نبود که موقعیت هایی که حتی از طرف خودشون داشتم رو خواسته و ناخواسته نابود کردن

من اون زمان از لحاظ روحی خیلییییییییی بهم ریخته بودم

اگه کمک های یه آقای مشاوری از همون شهر دانشگاهم نبود معلوم نبود من الان کجاها بودم

تیمارستان یا قبرستون یا خونه های...

خلاصه بنظرم اون آقای مشاوره واسطه ای بود که من از امام زمان کمک خواستم

در آخر اینکه بعضی تصورات جا افتاده شدشون برای من طنابی بود که روحم رو دار زد

حالا دیگه به زندگی دنیا فکر نمیکنم. جدی میگم. حتی اگه موقعیتی برام پیش بیاد خیلی راحت ردش میکنم

یادش بخیر یه زمان چقد انرژی داشتم واسه یه زندگی

میگفتم و توی خودم میدیدم که اون زندگی رو بهشت کنم و یه زندگی عالی بسازم

ولی هم روزگار و هم آدم هاش

پشت پا زدن به حسم و پرتم کردن زمین

دنبال مردنم. یه مردنی که خود کشی نباشه که گناه توش باشه. یه مردن طبیعی

همیشه دلم میخواست بعد از مرگم بدونن که چقد دلم خون بوده

حالا این دو پست رو گذاشتم که بدونن و شما هم بدونید

وعده دیدار نزدیک  است (مرگ شکسته بال) 

وعده دیدار من با خدا و گرفتن جواب سوالاتم ازش 

بی صبرانه لجظه شماری میکنم

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390ساعت 11:39 ق.ظ توسط شکسته بال نظرات (17)




قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت